قالب رضا
داستان جالب... :: سلام مولای من

سلام مولای من

به راه بیایم تا از راه بیاید
مشخصات بلاگ
سلام مولای من

همه به فکر کار شاق برای امام زمان عج هستند بنده خواستم کار خیلی کوچکی کرده باشم...

آخرین نظرات
  • ۲۸ تیر ۹۶، ۲۰:۱۳ - Va hid
    زیبا.
  • ۲۵ تیر ۹۶، ۰۹:۳۲ - سا قی
    آمین

داستان جالب...

چهارشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۴۵ ب.ظ


نقل شده است که شخصی به نام سید علی در سامرا زندگى می کرد. او از شیعیان عجم (غیر عرب) که می خواستند وارد حرم امام هادی(علیه السّلام)و امام حسن عسکری (علیه السّلام) شوند، یک ریال میگرفت و برای این که بفهمد کدام یک از زائران پول داده است، ساق پای کسانی را که پول می دادند مهر می کرد. روزی سید علی جلوی صحن مقدس نثسته بود و سه نفر از ملازمان او هم ایستاده بودند، او هم چوب بزرگی را جلوی خودگذاشته بود.

از قضا قافله ای از زائران غیر عرب برای زیارت آمده بودند و او پاى آن ها را مهر می کرد و پول می گرفت.

جوان متدینی با همسرش در آن قافله حضور داشتند. جوان دو ریال به سید علی داد و او هم ساق پای او را مهرکرد وگفت: باید ساق پای زن را هم مهرکنم.
آن جوان با غیرت گفت: این خانم هر دفعه که بخواهد وارد حرم شود، یک ریال می دهد و لازم نیست پای او را مهر کنی.

سید علی ناراحت شد وگفت: ای رافضی بی دین! درباره زنت غیرت میکنی که پای او را نبینم؟

جوان با عصبانیت گفت: اگر میان این جمع درباره زنم غیرت به خرج ندهم هیچ غلطی نکرده ام و حاضر نیستم چشم نامحرمى به پای زنم بیفتد. سید علی گفت: ممکن نیست این زن داخل حرم شود مگر این که ساق پاى او را مهرکنم.

جوان با غیرت دست زنش را گرفت وگفت: اگر زیارت است همین بس است و خواست به سوی منزل برگردد که ناگهان سید علی پست فطرت و بی دین گفت: ای رافضی! حرف من بر تو گران آمد که از زیارت منصرف شدی و هنگامی که زن آن جوان می خواست رد شود با چوب به شکم او زد، به گونه ای که زن بر زمین افتاد و لباسش عقب رفت و بدنش نمایان شد.

جوان دست زن خود راگرفت و از زمین بلند کرد، بعد رو به حرم عرض کرد: ای بزرگواران! اگر شما بپسندید که یک ظالم با زائر شما چنین کند، من هم راضی هستم. بعد به سوی منزل خود برگشت.
حاجی جواد صباغ- که از تعمیرکنندگان روضه مقدس و حرم بود- می گوید: من در خانه خود نشسته بودم که بعد از چند ساعت، شخصی با عجله به خانه آمد وگفت: مادر سید علی با تو کار دارد.
وقتى روانه شدم دیدم چند نفر دیگر با عجله دنبال یکدیگر می آیند و مى گویند: ای صباغ! خود را زودتر برسان که مادر سید علی با تو کار ضروری دارد.
با عجله خود را به منزل او رساندم، فوراَ مرا درون خانه برد، دیدم سید علی مانند مارگزیده بر زمین می غلتد و از درد دل فریاد می کشد و زن و فرزند او هم دور او جمع شده اند.
وقتی نگاه آنها به من افتاد خود را روی پای من انداختند و باگریه و زاری گفتند: برو آن جوان را پیداکن و رضایتش را به دست آور.
سید علی هم فریاد می کشید و میگفت: خدایا! بدکردم، غلط کردم، مرا ببخش.
حاجی صباغ میگوید: فوراً از خانه بیرون آمدم و به جست و جوی آن جوان پرداختم تا او را پیدا کردم، سپس از او خواهش کردم که از سید علی راضی شود و برای شفای او دعا کند، شاید خداوند از تقصیرش درگذرد.

جوان گفت: من از تقصیر اوگذشتم؟ اما آن حالتی که درآن وقت داشتم و آن دل شکستن اول دیگر پیدا نمی شود.
حاجی صباغ میگوید: نزدیک مغرب بودکه از منزل آن جوان متدین بیرون آمدم و برای نماز مغرب و عشا به سوی حرم عسکریین (علیهما السّلام)حرکت کردم. وقتی به حرم رسیدم دیدم مادر، زن، خواهران و دختران سید علی سرهای خود را برهنه کرده، گیسوان خود را به حرم بسته و به آن بزرگواران متوسل شده اند، در حالی که فریاد سید علی از داخل خانه به روضه مقدسه می رسید.
صباغ میگوید: مشغول نماز مغرب شدم، بین نماز صدای شیون از خانه سید على بلند شد به طوری که همه را منقلب کرد. وقتی مادر و دخترانش به خانه برگشتند، دیدند آن شخص دنیا را وداع کرده و به جهنم واصل شده است.
او میگوید: در آن وقت کلید حرم و رواق، برای تعمیر در دست من بود. بازماندگان سید علی بعد از غسل وکفن پیش من آمدند و خواهش کردند که تابوت او را در رواق حرم بگذارند و صبح او را دفن کنند.
وقتی تابوت او را در رواق گذاشتند، من طبق برنامه هر شب، تمام حرم و رواق ها راگشتم تا مبادا کسی مخفی شده باشد که چیزی از اموال حرم را غارت کند.
بعد از برگشتن و اطمینان پیدا کردن، در حرم را بستم و کلید آن را برداشتم و به سوى منزل رفتم.
هنگام سحر برخاستم و به سوی حرم آمدم و به خادم هاگفتم که شمع ها را روشن کنند.
وقتى در رواق را بازکردم، دیدم سگ سیاهى از رواق بیرون آمد. با عصبانیت به خدام گفتم: چرا متوجه نشدیدکه این حیوان داخل شده است؟
گفتند: ما به طورکامل همه جا را گشتیم و چیزی در رواق نبود، نمی دانیم این سگ ازکجا داخل حرم شده است.
اول صبح بازماندگان سید علی آمدند که جنازه او را دفن کنند، دیدند کفن بدون جسد درتابوت است و اثری از جنازه نیست.

 

  • حسانه