قالب رضا
ذوالفقار، ذوالفقار، شیخ کاظم :: سلام مولای من

سلام مولای من

به راه بیایم تا از راه بیاید
مشخصات بلاگ
سلام مولای من

همه به فکر کار شاق برای امام زمان عج هستند بنده خواستم کار خیلی کوچکی کرده باشم...

آخرین نظرات

ذوالفقار، ذوالفقار، شیخ کاظم

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ




ذوالفقار، ذوالفقار، شیخ کاظم

سلام ذولی، خوبی؟

چه خبر از اونور؟

بر و بچ خوبن؟

آخر حیدر و کربلا رو پیداشون کردی؟ ما که هنوز ازشون بیخبریم. یادته که؟ جنازه شون توی حما جا موند و هیچ وقت هم پیدا نشد.

پیش دکتر قناد رفتی برای معاینه؟

آقا حافظ چطوره؟ بهش بگو بابا چیکار کردی که خدا همه پوست و گوشتتم خرید و کل استخونات توی ی چفیه جا شد. بهش بگو مؤمن، فکر رفقا رو نکردی چطور به خانواده ات بگن آقا بهرام(حافظ) جنازه اش چند روز وسط دشمن مونده و سوخته و وقتی بچه ها آوردنش هیچی ازش نموند بود الا چند تیکه استخون.

از خودت چه خبر ذولی؟ چند روز پیش به هادی گفتم بس که به هر کی رسیدیم گفتیم «ذولی فدات شه»، ذولی واقعا برای همه فدا شد. دیدی هواتو داشتم ذولی. ازت تعریف کردم.

راستی ذولی، اون طرفا زلزله نیومده؟ جات خالی اینجا زلزله داشتیم. نبودی ببینی تهران چه خبر شد. مردم ریخته بودن خیابونا از ترس. بعضی  ها همینطور لخت، فقط جونشون رو برداشته بودن و دِ درو.

راستش ذولی جان فردای زلزله دلم خیلی گرفت. یاد منطقه افتادم. یاد ارتفاعات سلمی و تدمر و حمیمه. یادته ذولی؟ روزی کلی زلزله داشتیم. توی حمیمه با هر زلزله ای که توپخونه برامون بپا میکرد بخشی از سقف اون خونه که حکم سنگر برامون داشت میریخت. با اینکه بچه ها میدونستن داعش کمتر از 5 کیلومتر باهاشون فاصله داره و شبها صدای توپخانه و کاتیوشا و.... هر لحظه زلزله راه مینداخت اما همه بچه ها راحت میخوابیدن، بدون ذره ای استرس. قبل خواب هم کلی توی سر و کله هم میزدن.

زلزله­ی اینجا چقد فرق داره با زلزله منطقه.

وای ذولی، موندم وسط جمعی که دست و پا میزنن برای چیزی که تو و اون بچه ها اونو به شوخی گرفتین. منم شدم مثل همینا.

ذولی، بعد رفتنت این خاطره­تو همه جا گفتم. همون که بعد از عملیات مطار سین که حاج قاسم چندتا انگشتر آقا آورده بود. چند تاش هم به بچه های ما رسید. یکی هم به تو. مدتی بعد خانمت زنگ زد و پرسید: علیرضا، مجروح شدی؟ هر چی میگفتی نه قبول نمیکرد. میگفت: نه، میدونم دستت مجروح شده و نمیخای بگی. بعد که بهش گفتی آخه از کجا این حرف رو میزنی؟ گفت: «چند شب پیش خواب دیدم از دستت داره نوری بلند میشه. یقین دارم دستت مجروح شدی.». بعد تو بغض کردی و گفتی:«مجروح نشدم، چند روزی هست که انگشتر هدیه آقا دستم کردم.» و بچه ها بغض کردن و بعضی گریه کردن و هیچ دوربینی نبود اون لحظه رو فیلم بگیره.

ذولی نامرد، توی منطقه چشت انگشتر منو گرفته بود و میگفتی: «حاج آقا انگشترت بعد شهادتت به کی میرسه؟». بهت گفتم: «به تو. به شرطیکه تو هم بعد شهادتت انگشترت به من برسه.» و تو گفتی باشه. سند دارم. فیلمش هست. انگشتر من که رفت، حالا تو هم...

نه ذولی جان، نمیخام، هیچی ازت نمیخام. خودت خوب میدونی اگر اینجور گفتم چون بدجور دلم گرفته. دلم یک زلزله ده ریشتری میخاد. یک زلزله ای که از این دل صاب مرده هیچی نمونه. بشه مثل دل تو، دل حیدر، دل آقا جواد و دل همه اون برو بچه هایی که وسط بیابونا توی محاصره بودن و هیچ اخباری خبری ازشون نمیگه. نمیگه اون روزا توی محاصره بچه ها چی کشیدن وسط اون بیابون لعنتی که هیچی توش نبود الا هندوانه ابوجهل و وحشی هایی که دو طرف بچه ها رو گرفته بودن و...

ولش کن. میدونم دوس نداری حرفی بزنم. همیشه همینطوری بودی. برعکس من که همش اهل حرف بودم تو اهل عمل بودی. تهش هم معلوم شد که «از آخر مجلس شهدا را چیدن».

داداش، یادته وقتی کلی سربند آورده بودم بهم گفتی:« برا بچه ام یکی رو میخام، میدی». قشنگاشو گذاشتم جلوت گفتم هر کدومو دوس داری بردار. وقتی هم که بچه ات از هرم گرما با عجله وارد اتاقم شد و بهم سلام نکرد با ناراحتی صداش کردی و گفتی:« اول به حاج آقا سلام کن بعد برو». حالا بهت قول میدم امیرعلی رو فراموش نکنم. قول مردونه داداش. مگه من مرده ام که ببینم امیرعلی به فیلمها و عکسات نگاه میکنه و اشک میریزه؟ وای که وقتی این صحنه رو دیدم چقدر سوختم و سوختم و سوختم.

ذولی، میدونم اونور سرت خیلی شلوغه. حتما حیدر دوباره آدم جمع کرده و حالا که تو هم رفتی، یگانش کامل شده. دکتر قناد بهداری و حاج حافظ حفاظت و حاج امیر ادوات و ...فقط ی فرمانده تیپ کم داشت که تو هم رفتی. کاش منم میبردی، مثل دفعه های قبل. آخه نامرد، مگه خودت نیومدی باهم برنامه بریزیم برای یگانت؟ مگه خودت اصرار نداشتی من توی یگانت باشم، با هم کار کنیم؟ حالا تنها تنها میری؟

ذولی، یگانت اونور آخوند نمیخاد؟ تو رو خدا جواب بده داداش.

ذولی یک نگاهی کن. دارم خفه میشم. هوای دلم خیلی آلوده است. دیگه نمیشه نفس کشید.

ذوالفقار، ذوالفقار، کاظم

مفهومه ذوالفقار؟

تو رو خدا جواب بده

مفهومه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


  • حسانه

نظرات  (۱)

  • خونه مادری
  • شهدای عزیز تیپ زینبیون

    از شهادت محمد جنتی یا  به قول رفقاش حیدر عملیات تا همین سی چهل روز پیش که ذولفقار شهید شد هیچ وقت از فکر زینبیون خارج نشدم

    میشه منبع متن رو معرفی کنید
    پاسخ:
    سلام
    از سایتی برداشتم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">